نویسنده : azarhana
تاریخ : جمعه 18 بهمن 1398
نظرات 0

 

 

 

موسی و شبان ( مثنوی مولانا)

 

خدا را همانگونه پرستش کنیم که در دل ماست؛ نه آنچه در دل دیگران است. حکایت چوپان و حضرت موسی را بخوانیم که چوپان چه زیبا خدایش را ستایش می کند، در حالی که موسی او را کافری خطاب می کند که همانند خدا را پیدا کرده. ولی عاقبت از کرده ی خود پشیمان می شود:                     

 

دید موسی یک شبانی را به راه

کو همی گفت ای خدا و ای اله

 

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه  سرت

 

ای خدای من فدایت جان من

جمله فرزندان و خان و مان من

 

تو کجایی تا سرت شانه کنم

چارقت را دوزم و بخیه زنم

 

جامه ات  شویم شپش هایت کشم

شیر پیشت آورم ای محتشم

 

ور تو را بیماریی آید به پیش

من تو را غمخوار باشم همچو خویش

 

 

دست ِ کت بوسم بمالم پای کت

وقت خواب آید بروبم جای کت

 

گر ببینم خانه ات را من دوام

روغن و شیرت بیارم صبح و شام

 

هم پنیر و نان های روغنین

خمرها چغرات های نازنین

 

سازم و آرم به پیشت صبح و شام

از من آوردن ز تو خوردن تمام

  

ای فدای تو همه بزهای من

ای به یادت هی هی و هی های من

 

زین نمط بیهوده می گفت آن شبان

گفت موسا با کی استت ای فلان ؟

 

گفت با آن کی که ما را آفرید

این زمین و چرخ از او آمد پدید

 

 

گفت موسا های خیره سر شدی 

خود مسلمان ناشده کافر شدی

 

این چه ژاژ است این چه کفر است و فشار

پنبه ای اندر دهان خود فشار

 

گند کفر تو جهان را گنده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

 

چارق و پا تابه لایق مر تو راست

آفتابی را چنین ها کی رواست ؟

 

گر نبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

 

آتشی گر نامده است این دود چیست

جان سیه گشته روان مردود چیست ؟

 

گر همی دانی که یزدان داور است

ژاز و گستاخی تو را چون باور است؟

 

دوستی بی خرد خود دشمنی است

حق تعالی زین چنین خدمت غنی است

 

با که می گویی تو این با عم  و خال ؟

جسم و حاجت در صفات ذوالجلال ؟

 

شیر او نوشد که در نشو و نماست

چارق او پوشد که او محتاج پاست

 

ور برای بنده است این گفتگوی

آن که حق گفت او من است و من خود او

 

آن که گفت انی مرضت لم تعد

من شدم رنجور و او تنها نشد

 

آن که بی یسمع و بی یصبر شده است

در حق آن بنده این هم بیهده است

 

بی ادب گفتن سخن با خاص حق

دل بمیراند سیه دارد ورق

 

گر تو مردی را بخوانی فاطمه

گرچه یک جنس اند مرد و زن همه

 

قصد خون تو کند تا ممکن است

گر چه خوشخوی و حلیم و ساکن است

 

فاطمه مدح است در حق زنان

مرد را گویی بود زخم سنان

 

دست و پا در حق ما آسایش است

در حق پاکی  حق آلایش است

 

لم یلد لم یولد او را لایق است

والد و مولود را او خالق است

 

هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست

هر چه مولود است او زین سوی جوست

 

زانکه از کون و فساد است و مهین

حادث است و محدثی خواهد یقین

 

گفت : ای موسا دهانم دوختی !

وز پشیمانی تو جانم سوختی

 

جامه را بدرید و آهی کرد تفت

سر نهاد اندر بیابان و برفت

 

وحی آمد سوی موسی از خدا

ـ بنده ی ما را زما کردی جدا ؟!

 

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی  

 

تا توانی پا منه اندر فراق

ابغض الشیاء عندی الطلاق

 

هر کسی را سیرتی بنهاده ایم

هر کسی را اصطلاحی داده ایم

 

در حق او مدح و در حق تو ذم

در حق او شهد و در حق تو سم

 

در حق او نور و در حق تو نار

در حق او ورد و در حق تو خار

 

در حق او نیک و در  حق تو بد

در حق او خوب و در حق تو رد

 

ما بری از پاک و ناپاکی همه

از گرانجانی و چالاکی همه

 

من نکردم خلق تا سودی کنم

بلکه تا بر بندگان جودی کنم

 

 

هندیان را اصطلاح هند مدح

سندیان را اصطلاح سند مدح

 

 

من نگردم پاک از تسبیحشان

پاک هم ایشان شوند و دُرفشان

 

 ما برون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

 

ناضر قلبیم اگر خاشع بود

گر چه گفت لفظ ناخاضع بود

 

زانکه دل جوهر بود  گفتن عرض

پس طفیل آمد عرض جوهر غرض

 

چند ازاین الفاظ و اضمار و مجاز

سوز خواهم سوز با سوز ساز

 

آتشی از عشق در خود برفروز

سر به سر فکر و عبارت را بسوز

 

موسیا آداب دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

 

عاشقا ن را هر زمان سوزید نی است

بر ده ویران خراج و عشر نیست

 

گر خطا گوید ورا خاطی مگو

گر شود پر خون شهید آن را مشو

 

خون شهیدان را از آب اولی تر است

این خطا از صد صواب اولی تراست

 

در درون کعبه رسم قبله نیست

چه غم ار غواص را پا چیله نیست

 

 

تو ز سرمستان قلاووزی مجو

جامه چاکان را چه فرمایی رفو؟!

 

ملت عشق از همه دین ها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

 

لعل را گر مهر نبود باک نیست

عشق در دریای غم غمناک نیست

 

بعد از آن در سر موسی حق نهفت

رازهایی کان نمی آید به گفت

 

بر دل موسی سخن ها ریختند

دیدن و گفتن به هم آمیختند

 

چند بی خود گشت و چند آمد به خود

چند پرّید از ازل سوی ابد

 

بعد از این گر شرح گویم ابلهی است

زان که شرح این ورای آگهی است

 

ور بگویم عقل ها را برکند

ور نویسم بس قلم ها بشکند

 

ور بگویم شرح های معتبر

تا قیامت باشد آن بس مختصر

 

لاجرم کوتاه کردم من زبان

گر تو خواهی از درون خود بخوان

 

چون که موسی این عتاب از حق شنید

در بیابان در پی چوپان دوید

 

بر نشان پای آن سرگشته راند

گرد از پره ی بیابان برفشاند

 

گام پای مردم شوریده خود

هم زگام دیگران پیدا بود

 

یک قدم چون رخ ز بالا تا شکیب

یک قدم چون پیل رفته بر اریب

 

گاه چون موجی برافرازان علم

گاه چون ماهی روانه بر شکم

 

گاه بر خاکی نوشته حال خود

همچو رمالی که رملی برزند

 

گاه حیران ایستاده گه دوان

گاه غلطان همچو گوی از صور جان

 

عاقبت دریافت او را و بدید

گفت مژده ده که دستوری رسید

 

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

 

کفر تو دین است و دینت نور جان

ایمنی وز تو جهانی در امان

 

ای معاف یفعل الله ما یشا

بی محابا رو زبان را برگشا

 

گفت ای موسی از آن بگذشته ام

صد هزاران ساله زان سو رفته ام

 

تازیانه برزدی اسبم بگشت

گنبدی کرد و ز گردون برگشت

 

محرم ناسوت ما لاهوت باد

آفرین بر دست و بر بازوت باد

 

حال من اکنون برون از گفتن است

آن چه می گویم نه احوال من است

 

نقش می بینی که در آیینه ای است

نقش توست آن نقش  آن آیینه نیست

تعداد بازدید از این مطلب: 495
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : azarhana
تاریخ : جمعه 18 بهمن 1398
نظرات 0

 

 

ای عشق!!!!!!

 

تک بیتی زیر شعر خودم هست. حکایت دلی است که تازه به عشق گرم شده. امیدوارم خوشتون بیاد:

 

ای عشق !!!!!!!!

به چه علت در وجود من فروزان شده ای ؟!       همچو آتش به دلم افتاده سوزان شده ای؟!

 

بیت من تقریبا با این مصرع از شعر حافظ غرابت دارد:

 

که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها!!!!

 

تعداد بازدید از این مطلب: 527
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : azarhana
تاریخ : جمعه 18 بهمن 1398
نظرات 0

 

 

حال دنیا!!!!!

 

دنیا را برای رسیدن به اهداف خود دوست داشته باشیم. ولی وابسته ی آن نشویم. زیرا این جهان همانند دیگر کائنات فانی است. ابو سعید ابوالخیر می فرمایند:

 

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه‌ ای

گفت یا آب است یا خاک است یا پروانه‌ ای!

گفتمش احوال عمرم را بگو این عمر چیست ؟

گفت یا برق است یا باد است یا افسانه‌ ای!

گفتمش اینها که می بینی چرا دل بسته اند؟

گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه‌ ای!

گفتمش احوال عمرم را پس از مردن بگو؟

گفت یا باغ است یا نار است یا ویرانه‌ ای!

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 494
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : azarhana
تاریخ : دوشنبه 14 بهمن 1398
نظرات 0
تعداد بازدید از این مطلب: 582
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : azarhana
تاریخ : جمعه 11 بهمن 1398
نظرات 0

 

 

 

ای دوست!!!!!!!!!!!

 

از خیام شیرین سخن بیاموزیم

 

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم     وین یک دم عمر غنیمت شمریم

فردا که از این دیر فنا درگذریم     با هفت هزار سالگان سر به سریم

 

تعداد بازدید از این مطلب: 618
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : azarhana
تاریخ : جمعه 11 بهمن 1398
نظرات 0
تعداد بازدید از این مطلب: 613
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : azarhana
تاریخ : جمعه 11 بهمن 1398
نظرات 0

 

 

کس چه داند او خبر دار است و بس!!!!!!

 

  خاطرمان باشد که عاشق واقعی خود را در وجود معشوق ذوب می کند و جان خود را برای رسیدن به او فدا می کند. از دور دست ها، هوای عاشقی کردن را همگان شعار می دهند. از عطار نیشابوری بیاموزیم :

 

یک شبی پروانگان جمع آمدند                در مضیفی طالب شمع آمدند

   جمله می‌ گفتند می‌ باید یکی                    کو خبر آرد ز مطلوب اندکی

    شد یکی پروانه تا قصری ز دور               در فضاء قصر یافت از شمع نور

     بازگشت و دفتر خود بازکرد                 وصف او بر قدر فهم آغاز کرد

    ناقدی کو داشت در جمع مهی               گفت او را نیست از شمع آگهی

    شد یکی دیگر گذشت از نور در             خویش را بر شمع زد از دور در

     پر زنان در پرتو مطلوب شد             شمع غالب گشت و او مغلوب شد

 بازگشت او نیز و مشتی راز گفت            از وصال شمع شرحی باز گفت

    ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز        همچو آن یک کی نشان دادی تو نیز

  دیگری برخاست می‌شد مست مست               پای کوبان بر سر آتش نشست

      دست درکش کرد با آتش به هم             خویشتن گم کرد با او خوش به هم

     چون گرفت آتش ز سر تا پای او             سرخ شد چون آتشی اعضای او

        ناقد ایشان چو دید او را ز دور           شمع با خود کرده هم رنگش ز نور  

        گفت این پروانه در کارست و بس         کس چه داند، این خبر دارست و بس   

    آنک شد هم بی‌خبر هم بی‌اثر               از میان جمله او دارد خبر  

       تا نگردی بی‌خبر از جسم و جان            کی خبر یابی ز جانان یک زمان

         هرکه از مویی نشانت باز داد               صد خط اندر خون جانت باز داد  

         نیست محرم نفس کس این جایگاه               در نگنجد هیچ کس این جایگاه   

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 1083
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : azarhana
تاریخ : جمعه 11 بهمن 1398
نظرات 0

 

 

مرغ آمین

 

رسم آزادگی را از نیمایوشیج بیاموزیم. مرغ آمین را انسان ساده ای بدانید که در تمنای آزادگی است.

 

 مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
 رفته تا آنسوی این بیداد خانه
 باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
 نوبت روز گشایش را
 در پی چاره بمانده.

 می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
 جور دیده مردمان را.
 با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
 می دهد پیوندشان در هم
 می کند از یاس خسران بار آنان کم
 می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

 بسته در راه گلویش او
 داستان مردمش را.
 رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
 بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

 او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
 با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
 از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
 از درون استغاثه های رنجوران.
 در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
 وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
 که ندارد لحظه ای از آن رهایی
 می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

تعداد بازدید از این مطلب: 914
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : azarhana
تاریخ : چهارشنبه 09 بهمن 1398
نظرات 0
تعداد بازدید از این مطلب: 624
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : azarhana
تاریخ : چهارشنبه 09 بهمن 1398
نظرات 0

تعداد بازدید از این مطلب: 688
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0




کدهای موسیقی بلاگ تصویر وشعر

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید